تبليغاتX
دقیقه ای بر دغدغه ها
حقیقت زنانه

در کش و قوس تردید و اضطراب آنگه که نه مفری است و نه طریقی روشن،ولی امیدی مدام به وصال آنچه حقیقت گویندش،سعادت گویندش،عشق گویندش و زن گویندش،در آن هنگام است که نمایان می شود که چه اندازه تخته بند ظن و گمانیم،بی هیچ ایقان و اتقان،جز بر آنکه این دو متاع ما نیستند.

طریق قول نیچه حقیقتا بیّن آن است که او بی مایه از حقیقت نبوده که حقیقت را مونث خطاب کرده.هر دو دیر یابند و پر خطر ،و لحظه ای لغزش برای محرومیتی ابدی از آنها کفایت می کند.اما افسوس از جبن و رمیدگی که متقاضیانیند که عرضه کنندگان خود را می جویند و مگر می شود عده ای در این میان دعوی کیمیا فروشی نکنند،که چنین مریدان آماده به یراق مهیایی دارند. یکی حقیقت سودا می کند و دیگری زنانگی،یکی پیامبر می شود و دیگری روسپی! اما تنها گرفتاران راه بی نهایت متفطن اند، که این چمین جای آن ما معین را نمی گیرد.

ارحم یا حافظ الابل

+ نوشته شده توسط متکلم در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387 و ساعت 15:52 |
نکته ای که در نزد سقراط(افلاطون ) بسیار مبهم می نماید استعمال واژه فیلسوف است که آیا از سر تواضع است(که در نظر من فضیلت نیست) و یا از موضع مداحنه. شاید در نظر اول از واژه ,منظور تواضع را در یابیم زیرا که سقراط در جامعه ای به سر می برد که یکه تازانش سوفسطاییان بودند و کناره گیری از آنان به نوعی انزوا از مدعیات این نحله بود. ولی در جهانی که اهل علمش خود را سوفیست می نامند به ناگه کسی فریاد بر آورد که سوفیست نیست بل فیلسوف است و سپس روی به این ادعا کند که تنها فیلسوفانند که شایسته به حکومتند و سعادت, تنها با تمسک به آنان رخ می نماید. و مخالفت و ناسازگاری با آنان عین حماقت است. سخنی است که در نظزر من نه از موضع تواضع است و نه مایه چندانی از صداقت دارد.    

+ نوشته شده توسط متکلم در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 و ساعت 13:48 |

جمع کردن یعنی گرد آوردن،در کنار هم قرار دادن،حال پرسش این است چرا 1+1=2 می شود؟ می دانیم که دوییت از تمایز بر می خیزد(ویا تمایز نشانه آن است)یعنی ما تنها وقتی از دو سخن می گوییم که میان هر یک از اجزایش وجه تفارقی باشد. فی المثل می گوییم دو سیب که متشکل از این سیب و آن سیب است که وجه تمیزی در مقولاتی چون زمان ،مکان و شکل و....دارند و همین ممکن می سازد که ما آن دو را دو بگوییم.

هنگامی که از وحدت باری سخن می رود گفته می شود که تنها یک وجود اکمل ممکن است که اگر چند وجود اکمل باشد،آن گاه یا کمال در خصوصشان صدق نمی کند که در این صورت آن که اکمل است واحد است و یا همه آنها در مرتبه یکسانی اند و هیچ تمایزی میان آنها نیست پس همه یکی هستند زیرا که هویتشان بسته به مرتبه شان است.

تمایز میان دو شی همسان متعلق جهان متغیر است ونه ریاضیات که ادعا می شود عالم ثابتات است،همین قاعده در قبال مجموعه ها رعایت می شود{1,1,1,2,2}={1,2}

ولی برای چه در اعمال ریاضی دیگر از آن خبری نیست. یا این 1 با این 1 فرقی دارد که در این صورت در ادعای لا یتغیر بودن عالم ریاضیات باید شک کرد که چگونه است که مفاهیمش از وحدت بر خوردار نیستند. و یا هر دو یک یکی هستند_آیا می توان یک شی را در کنار خودش قرار داد؟ مگر می شود که شی هم خودش باشد و هم در کنار خودش_که در این وضع تنها یک،1 هست و هیچ زیادتی از اضافه شدن یک بر خودش بدست نمی آید زیرا که موجب آن می شود که شی در حالی که خودش است در کنار خودش هم باشد(یعنی غیر خود باشد)واین محال است.

تصورم بر این است که خطایی در جریان استدلال رخ داده هرکس پاسخی دارد بگوید.

+ نوشته شده توسط متکلم در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 و ساعت 1:10 |

گه گاه طنین کلام نیچه در گوشم می پیچد(انسان مجبور بود تا خنده را اختراع کند زیرا که تنها او به این حد ژرف، رنج می کشد،ناشادترین جانور بشاشترین است.)

می خواستم تا دقیقه ای هم بر محمد(رسول الله) بنگارم_از سر مستی دگر با شاهد عهد شباب / رجعتی می خواستم لیکن طلاق افتاده بود_اما او دیگر دغدغه ام نیست،پس از آنکه درمان دلم از کف رفت درد دینم نیز رخت بست.دیگر بهتراز هر کسی می دانم که آدم دیروز نیستم و خوشبختانه آدم فردا و پس فردا! نیز. شاید این ابن الوقتی و بر طبل بی عاری کوفتنم از حد گذشته باشد که البته نه این احوال بلکه هیچ حال و حالتی را نمی پسندم. به هر صورت،آینه من است،روزهایی که می گذرد.واین ایام ترکیب غریبی است از:استطلاع،استنباط،استراب،استزاد و استمنی. و آنکس که علی الدوام در طلب است ناکامی ابدی است.

اگر می خواهی از پی من بیایی تنها ردی که می یابی ته سیگارهای رنگارنگ است.

+ نوشته شده توسط متکلم در شنبه دهم فروردین 1387 و ساعت 3:54 |

شاید این سخن قدری سنگین باشدکه اگر تنها میان پوزیتویست و آنارشیست معرفتی مختار باشم(که خوشبختانه چنین نیست) حتما آنارشیست می شوم.

مصلحت بر این دیدم که ابتدای کلام را با چند سخن غیر معرفتی آغاز کنم.نخست اینکه کارنپ دیگر همفکرانش هیچ کدام فیلسوفان کمی نبوده و نیستند بلکه تنها از نظریه ای حمایت می کنند که تناقضات زیادی در درونش و با جهان واقع دارد. دوم اینکه در مورد مثالی که آوردی باید بگویم که خیلی کم می توان از این مضحکتر مثالی زد(شتر سبز)و در نقد مثالت، گفتنی است که نظریه ات اصلا تجربی نیست که کسی بتواند آن را تایید و یا ابطال کند (گمان اینکه در آزمایشگاه به چنین نتیجه ای رسیده ای چیزی را درست نمی کند).رویت خدا(به هر نحوی) و عواطقف اشخاص،هیچ کدام در حوزه داوری تجربه قرار نمی گیرند.بعدها شاید در این خصوص که تایید پذیری چیزی را حل نمی کند نکاتی را بگویم.

حال به بخش جدی تر نوشته وارد می شویم. در نظر اول ابطال گرایی پوپر بسیار ساده و همه فهم می نماید و شاید همین باعث گشته تا عده زیادی پیرامونش نقد پردازی کنند.در حالی که این نظزیه پیچیدگی های خاص خورد را دارد،فی المثل وقتی من دست به باز خوانی آثار پوپر می زنم، هر بار جیزهای جدیدتری می آموزم هرچند که باد اعتراف کنم که بسیاری از غوامضش همچنان بر من پوشیده مانده،حال چه رسد به کسی که اطلاعاتش از طریق منابع درجه چند است.

نکته ای در خصوص فهم ابطال گرایی هست که باز هم در آن همان توهم همیشگی مشاهده می شود که نظریه ای که ابطال پذیر باشد محکوم به سرنوشت محتوم سقوط است و برای رفع آن باید معیار صدق و کذب را در بررسی نظریه های علمی به دور انداخت،زیرا که ما در علم به هیچ حقیقت بی خللی دست نیافته ایم. حال به سراغ بحث بسیار مهمتری می روم.ابطال گرایی معیار تمایز یک نظریه علمی از غیر آن را در این می داند که نظریه قابلیت ابطال از"طریق تجربه"را داشته باشد(هیچ تجربه ای نمی تواند به نحو مستقیم نظریه مابعد الطبیعی را براندازد) به این معنا که ابطال تجربی نظریه علمی امری ممکن است.در خصوص قانون اول نیوتن شاید هیچ آزمایش عملی برای ایجاد خلا کامیاب نباشد و ما به هر مسیری که برویم بتوان در آن مناقشه کرد ولی نکته ای که ضروری است این است که ما هرگز و در هیچ موردی شرایط آزمایشگاهی مطلوب را نداریم(همان طور که هراکلیتوس گفت جهان در سیلان محض است)و این خود ردی بر دقیق و بی خدشه بودن علم موجود است(که رای رایج پوزیتویستهاست) و من می خواهم ادعا کنم که آزمایش عملی (در هر زمینه ای که باشد)که نتوان درآن مناقشه کرد و همگان از آن یک چیز را در یابند وجود ندارد.پس برای ابطال گرایان معیار علمی بودن این است که ابطال قضیه از طریق تجربه نا ممکن نباشد.به مثالی توجه کنید:هر انسان شاخداری قدش بلندتر از دو متر است.این قضیه برای پوپر از ساختاری کاملا علمی بر خوردار است،هرچند که ما تا ابد چنین چیزی را نداشته باشیم و آزمایش عملی در خصوصش مقدور نباشد ولی در عرصه نظر نقیضش قضیه:بعضی از انسان های شاخدار قدشان بیشتر از دو متر نیست.است و هیچ محالی را سبب نمی گردد.اکنون به قسمت جذابتر وازد می شویم."هر اتفاقی که در جهان بیافتد لا محال است"سخنی است که هر مشاهده ای آن را تایید می کند و برای کارناپ باید علمی باشد در حالی که در ابطال گرایی چنین نیست و به نظریات مانند این اجازه ورود داده نمی شود زیرا که نقیضش:"بعضی اتفاقات در جهان می افتد محال است" خود امری محال است و چنین مشاهده مبطلش امکان پذیر نیست.نظریات مربوط به روان کاوی فرویدی و روانشناسی آدلری نیز از این دستند که مثالشان نخ نما شده.از این مطالب به نکته ای پی می بریم(اگر تا به اینجا خوب دقت کرده باشیم)که ارزش یک نظریه علمی در چیزهایی که تایید می کند نیست به طور ساده،اهمیتش به خاطر (نه)هایی است که می گوید و نه (آری)هایی که بیان می کند(اگر بخواهم به زبان کارناپی بگویم یک نظریه می بایست احتمال وقوع وقایعی را صفر اعلام کند).ملاک ارجحیت نظریه ها در نزد پوپر( برخلاف کارنپ) در ارتباط با نقد پذیری(جانشین بهتری برای ابطال پذیری)گزاره ها است و هر چه گزاره ای قابلیت نقد بیشتری داشته باشد(ابطال پذیر تر باشد)یعنی موارد بیشتری را رد کند و بتواند از کوششی که برای ابطالش صورت گرفته پیروزمندانه خارج شود تایید مهمتری نسبت به نظریه مشابهی که موارد نا ممکن را بسیار کمتر اعلام می کند می گیرد.

در پایان باید بگویم که من نمی خواستم این جواب را بنویسم و قصدم نوشتن مطلبی مربوط به ریاضیات بود(که بعدا صورت خواهد گرفت)ولی سکوت و بی اعتنایی را دور از ادب دیدم،هر چند که دیگر حوصله تکرار مکررات را ندارم،بلکه نقد و سوال جدیدی طرح شود.دیگر آنکه کسانی که ادعای نقادی دارند،جرات نقد شدن هم باید داشته باشند.پس بهتر است قسمت نظراتت را باز بگذاری.

والسلام علی من اتبع الهدی

+ نوشته شده توسط متکلم در جمعه نهم فروردین 1387 و ساعت 1:40 |
فرق اثبات و تایید را نمی فهمم.اولا ابطال پذیری تجربی معیاری برای تمییز نهادن میان نظریه علمی از غیر علمی است و البته میلاد عزیز باید توجه داشته باشد که علمی بودن هیچ گونه ارزشی را برای یک نظریه به بار نمی آورد و گذاشتن حمل لفظ بی معنا وبی ارزش بر گزاره های غیر علمی به دلیل آنکه سخنی غیر علمی است خود را نقض می کند.و ثانیا خدمت روشنفکر ثانی اینکه یک نظریه کاملا علمی است و یا غیر علمی موضوعی است که به نحو پسینی به دست می آید ونه پیشینی،اینکه نظریه ای را از پیش علمی بدانید دیگر نیازی به جستجوی معیار علم از غیر ندارید. شما از قبل نتیجه خود را گرفته ای.ودر ضمن تایید گرفتن یک نظریه یا سرفراز آمدن از بوته نقد اساسا ربطی به علمی بودن نظریه در نزد پوپر ندارد.نظریه می تواند علمی ولی ابطال شده باشد(چنین تفکری نتیجه این توهم است که غالبا علمی با صادق یکی گرفته می شود).
ثالث آنکه با علم مرتبط بودن برای یک نظریه،مجوز ورود به علم را صادر نمی کند. مانند علیت که کاملا مابعدالطبعیی است ولی اساس علم بر آن به سر می برد.در خصوص قانون اول هم من نمی فهمم که چگونه ابطال پذیر نیست(اگر نیرویی بر شی در خلا وارد آوریم تا بی نهایت می رود)که در آن صورت که خلا احراز شود ولی شی باز ایستد قانون باطل می گردد یعنی نظریه شرایطی را برای ابطال خود پیشنهاد می کند. اینکه همواره صادق بوده این نتیجه را نمی دهد که ابطال پذیر نیست.

فکر میکنم که شرح مطلب به قدر کفایت رفت.

+ نوشته شده توسط متکلم در سه شنبه ششم فروردین 1387 و ساعت 17:24 |

حال که در این حد از تجربه دینی سخن به میان می آورند،بی مناسبت نمی بینم تا مطلبی هم در این خصوص بنویسم البته جنس این تجربه با آن که منظور نظر یاران است فرق دارد که البته روزی هم بر سر آن قصه خواهیم شد.فی الحال شعری از بزرگترین دغدغه ام یعنی دکتر عبدالکریم سروش در اینجا می گذارم."تقدیم به آنکس که نخواست ساربان این دل رمیده باشد".

تو را چشیدم و شیرین تر از وفا بودی / تو ای عزیز که بودی مگر خدا بودی؟

سری به کوچه زدم روشن از ظهور تو بود / سری به خانه زدم خرم از حضور تو بود

به آفتاب شدم سایه تو آنجا بود / به هر کتاب شدم آیه تو آنجا بود

دلم گرفت و به گلخانه وفای تو رفت / زغم بر آمد و آهسته به قفای تو رفت

قسم به دوست که تا دیده ام تو را دیده است / ز چشم های من این چشمه ها تراویده است

چه در تلاوت قرآن چه در ترانه چنگ / چه در لطافت باران چه در صلابت سنگ

تو عاشقانه مرا زار زار بوسیدی / مرا به شیوه ابر بهار بوسیدی

مگر هنوز ز حافظ حلاوتی با ماست / که قصه من و تو احتیاج و استغناست

روم به روم که شوق از نیاز حاصل نیست / میان عاشق و معشوق هیچ حایل نیست

به آشیانه یاران شبانه می آیی / تو ای چرغ چرا غایبانه می آیی؟

مکش به زهر فراقم به تیر قهر مدوز / مرا بسوز ولی با نگاه خویش بسوزدکتر عبدالکریم سروش

+ نوشته شده توسط متکلم در سه شنبه ششم فروردین 1387 و ساعت 1:28 |

ارسطو در اوایل کتاب پنجم سیاست چنین می گوید:(انقلاب حق مسلم شایستگان است).شاید شنیدن این سخن برای آنان که با آرای ارسطو قرابت چندانی ندارند و او را به عنوان حد وسطی محافظه کار می شناسند تعجب بر انگیز باشد که چون است که کسی همچون او فتوا به انقلاب داده؟ اما پاسخ سوال در گروی معنای شایسته به سر می برد.آیا شایتگی همان است که افلاطون می گوید و تنها حکیم و علیم لیاقت حکومت و مجوز انقلاب را دارد.(طرحی که در طول تمام کتاب سیاست از طرف ارسطو طرد می شود).و یا شایسته کسی است که توان انقلاب و براندازی حکومتی و بر جای آن نشستن را دارد(رای ماکیاولی وسوفسطاییان همعصر سقراط).این مساله در ابهام فرو رفته البته او با آوردن قید:(اگرچه چنین کسانی دیرتر از دیگران دست به انقلاب می زنند.) اندکی این معنا را بیّن می سازد،که هرآنکه توانا بر انقلاب باشد شایسته نیست.ولی معیاری هم برای تمییز شایسته از غیر نمی گذارد،شاید هم ارسطو تشخیص آن را دوباره به عقل سلیم حوالت داده!

+ نوشته شده توسط متکلم در یکشنبه چهارم فروردین 1387 و ساعت 6:11 |

در این ایام معمولا اطرافیان همگی از من یک سوال واحد دارند:(راضی هستی؟)این جمله برای بر آشفته شدنم کفایت میکند البته در مقابله،بر من چاره جز سکوت نیست که اگر دهان بگشایم هر دو سر ماجرا بسیار متضرر می شوند. اما چرا به این میزان خواهان خبر گرفتن از رضایتند؟ آیا نشانی از سعادت دارد؟و می بایست آن را به عنوان امر نیک و پسندیده ای فرض کرد؟ اما اول باید دید که این رضی بر وزن فاعل به چه کسی گفته می شود. رضایت داشتن از موضوعی به این معنی است که آن را خوشایند و دل پسند می یابیم. پس راضی کسی است که کامل و مکفی بیابد آنچه که از او سر زده( گذشته اش) وثمره آن را(حال او). من این نظریه که رضا مندی حالت مطلوبی است را حاصل دیدگاهی می دانم که اذعان می دارد :حقیقت به ما بسیار نزدیک است و ما باید تنها چند قدم به سوی آن برداریم تا آن را در آغوش کشیم. وهمین باعث میگردد تا شخص به خطا متصور شود که به غایت و حقیقت دست یازیده و دیگر نیاز به هیچ جنبشی ندارد و تنها کاری که برایش می ماند این است که الباقی عمر را بر سر خوان این گنج ناتمام بنشیند. تفکرات اینچنینی نامی جز جزم اندیشی نمی تواند بگیرد.به گفته ارسطو :(فلسفه با حیرت آغاز می شود). و حیرت همان فرو ریختن پرده عادت است. یعنی شک کردن در قبال گذشته و آنچه که از آن به ما رسیده.پس عدم رضایت برای فیلسوف شرط است،او علی الدوام در جستجوی حقیقتی به سر می برد که مسیر نا معمولش را مه غلیظی گرفته و او در جهدی مدام جسورانه از تبیینی به تبیین جدیدتری می جهد.فلسفه با جزمیت آغاز نمی شود ولی جزم کار آن را تمام می کند.من دین و مشتقاتش را نمود و نماد جزم اندیشی می دانم. آنها با تبلیغ به تعبد به معبود،به بندگان می غبولانند که سعادت و حقیقت در کنف ایمان است و از آنان می خواهند که از تناقضات درون دین هیچ مپرسند و در مقام رضا باشند. برای همین است که من حتی نسبت به میزان نارضایتی ام در عدم رضایت به سر می برم.

+ نوشته شده توسط متکلم در جمعه دوم فروردین 1387 و ساعت 18:47 |