|
به گونه ای دیگر نیز می توان قضیه را باز نمود، با مثالی شاید مبتذل ولی رسا سعی در توضیح دارم، اسکیزوفرنی یا بیمارانی که آگاهی به ادراکاتی دارند که دیگران چنین نیستند. طبق آموزه لایب نیتس هر آنچه ما به ادراک آن نائل می شویم متشکل و منبعث از وجود موناد و یا مونادهایی است. هر پدیده ای که در منظر موناد حاضر باشد جوهری در عقبه خود دارد و تنها در عدم وضوح است که جای خرده گیری بر ادراک افراد می ماند و این سخن که مبتلایان اسکیزوفرنی دچار اختلال در وضوح هستند،صرف یک امکان است و هیچ دلیلی بر این مدلول که، پای علت و عارضه ای در میان است و یا کمال و شکفتگی،در کار نیست. تنها می توان گفت که ادراکات آگاهشان با ادراکات آگاه دیگران غیریت دارد. در نظریه موناد، مونادهای نفس انسانی ادراکاتی از درجه وضوح و تمایز نزدیک به هم دارند ولی این تقرب نفی تعابد دیگری نمی کند.صحیح است که هر آنچه مونادهای انسانی به نحو مشترک در نزدشان حاضر می شود حظی از حقیقت دارد ولی نشان دهنده این سخن نیست که نداشتن ادراک واضح برای آنان از دیگر امور،نشان می دهدکه چیزی خارج از ادراکات روشن آنان وجود ندارد. به طور ساده می توان گفت که آگاهی از پدیده هایی می تواند دال بر جوهری باشد ولی عدم آگاهی دلیل بر نفی مونادهایی که ادراکات ما از آنان مبهم است نمی شود.
+ نوشته شده توسط متکلم در دوشنبه سی و یکم تیر 1387 و ساعت
3:21 |
و یا از یک صحنه تصادف، من به رنج آیم و آزرده خاطر شوم در حالی که موناد نفس دیگر آن را یک حادثه هیجان انگیز بداند. و حتی خارج از عواطف هم می توان این ماجرا را پی گرفت، فی المثل سخنی که بیان می شود ممکن است دو جنبه از ادراک و آگاهی را در پی داشته باشد(وقتی معلمی مساله ای را حل می کند یا خبری اعلام می شود و...) من امکان آن را دارم که با سطح آگاهی بهتر آن را به فهم آورم و یا ممکن است از آن عاجز شوم و موناد نفس دیگر نیز به همین منوال، ولی یک واکنش جسمی واحد حاکی از هر دو است(میتواند طرح یک پرسش و یا سکوت باشد) و این نکته حائز اهمیت بسیار است که ما تنها به حرکات پدیداری مادی دسترسی داریم و اساسا از آگاهی نسبت به ادراک هر موناد دیگری محرومیم.
+ نوشته شده توسط متکلم در شنبه بیست و نهم تیر 1387 و ساعت
16:29 |
امکان وجود (ت) موناد نفس برای یک مجموعه از موناد جسم؛ از آنجا که نفس بر حسب هماهنگی پیشین بنیاد با جسم عمل می کند بنابر این هیچ یک از اعمال جسم منتسب به موناد نفس نمی تواند باشد. ممکن است این اعتراض شود که موناد واحد به مجموعه ای از مونادهای زیر ین خود نسبت فعال و برتر دارد. حال سوال من این است که اساسا مجموعه ای در کار هست؟ خیر این مجموعه صرف ادراک نفس است و هیچ مجموعه ای با چنین کار کرد مادی وجود ندارد. در این صورت ماده حقیقت می یابد که می دانیم چنین نیست ودر ضمن همان طور که مونادهای جسم ممکن است به فعال بودن نفس بر خود،آگاه نباشندنفس نیز ممکن است بر برتر بودن مونادی دیگر که اعمال آن به نحو پیشین بنیاد با آن هماهنگ و نسبت به آن منفعل است ادراک واضحی نداشته باشد. موناد هرگز قادر به ادراک ادراک موناد دیگری جز خود نیست پس امکان وجود (ت) نفس در ارتباط با یک پیکر منتفی نیست. تنها با یک سری ادراکات متمایز این دو نفس می توانند از هم غیریت یابند. دختری با سیمایی متوسط (از نظر من) در برابر آینه نشسته و به آرایش خود مشغول است، یک موناد از زیبایی اش لذت می برد و می خواهد آن را افزایش دهد ولی موناد دیگر از چهره اش کراهت دارد و می خواهد رنجش را کاهش دهد، اینچنین در هماهنگی پیشین بنیاد هردو به یک فعل ختم می شود و این نشان می دهد که از یک فعل واحد می توان ادراکات متمایزی داشت واین مجوزی برای تمیز مونادهای نفس در یک تن واحد از هم می باشد.
+ نوشته شده توسط متکلم در شنبه بیست و نهم تیر 1387 و ساعت
5:6 |
این سال تحصیلی نیز به پایان رسید و دانشجویان به شهر و خانه و دیارشان بازگشتند، ولی من را نه عنایت بختی است و نه رفیقی که این بخت را به همرهی آورد پس چه جای اهواز رفتن! در آن ساعات پایانی پس از واپسین امتحان از پی دیدن وداع ها دلم گرفت، گفتم این نه شرط مروت است هیچ کس به حال و احوالم نمی آید ، من هم که مهر بر لب زده خون می خورم و خاموشم. به هر حال رفت(کی معلوم نیست) ومن را به غم گذاشت و برای من جز جان باقی نگذاشت(زان سان که غم،غم اوست آن نیز هم بر آید).
حال اگر که از جفای حبیبان و نخوت رقیبان در گذریم، از فرط بی کاری و همچنین به مشورت و اشارت چند تن از دوستان تصمیم به این گرفتیم که وبلاگی برای اعلام نتایج و نمرات دانشجویان فلسفه تهران(کار شناسی) راه اندازی کنیم. تا آنجا که مطلعم تنها دو نمره تا روز ۶ تیر(همان روز جان کاه) بر برد رفته بود ،یکی حاجی قوام و دیگری آن شهرضایی(که نسبش خود گواهی می دهد که با ما چه کرده)،ولی این صمیم به عمل آوردنش از طاقت من خارج بود. با این حال هر روز برای سر کشی به نمرات می رفتم تا آنکه خبر دار شدم که هنوز هم دکتر عالمی به من عنایت دارد این بار بهتر دیدم که مقابله به مثل کنم چنین شد که این نامه را نوشتم: خدمت جناب دکتر عالمی پدیده ای همچون جام جهانی نیز هر چهار سال یکبار به وقوع می پیوندد ولی مثل اینکه ارائه درس منطق جدید با استادی دیگر از آن هم نادر تر است. جناب دکتر بنده نمره خود را ،همچون آن ستاره ای که در سابق بر نامم رفت و متاسفانه من بر این ماجرا متفطن نگشتم که آیا از جانب شما به درجه سر گردی نائل شدم یا ستوان سومی، مطابق عدالت نمی دانم شاید ندانم که چه چیز عادلانه است ولی می دانم که این وضعی که در آن به سر می بریم چندان حظی از عدالت ندارد و مشکل ما نه نبود معیار این گوهز گرانبها بلکه گرفتار شدن به کسی است که خود را عین عدالت می داند. جناب دکتر امیدوارم که از سخن راست نرنجیده باشید که هر آنچه اکنون بر این قلم رفت نه بر اثر خشم بلکه از سر درد بود. امیدوارم که توانسته باشم بر نمره ام اثری حتی اگر شده منفی بگذارم. حافظ رستمی ۸/۴/۸۷ به هر حال ماجراهایی رفت که دکتر عالمی دستور داد نامه من را در برد بگذارند تا عبرتی برای همگان شود. احتمالا آخرین باری است که همچون دوستم میلاد،تراژدی(که جدیدا شلوار پاره اش را مد جا می زند)، به وقایع انگاری امور دانشکده می پردازم. باید گفت و گذشت. + نوشته شده توسط متکلم در جمعه بیست و هشتم تیر 1387 و ساعت
18:2 |
بر من پوشیدست که چرا امیرکبیر تراکتاتوس را تجدید چاپ کرده، ولی از یک چیز مطلعم و آن اینکه من در حد اعلای خود ، نهایتا فارسی می دانم و نه پارسی. گرچه که به یمن کثرت حمق ابله سلطانی من حتی از فهم یک جمله ی آن رساله عاجز ماندم ولی با این حال حسی حرفی را به گوشم می خواندکه من از این ماجرا چندان متضرر نشدم، جز وقت و عمر ناعزیز که به جای یار صرف لودویگ گشت، شاید من به این سو و آن سو دویدن و به هر نکته و درسی نوکی زدن را نپسندم ولی از این تخصصی گرایی خزنده ی پوزیتیویسم منطقی دل خوشی ندارم، که به جای طرد حوزه های دیگر آنان را نفی می کند تا بی هیچ رقیبی به مسایل خود بپردازد و فلسفه ای درآورد که تنها عده ای خواص ممکن است که به فهمش نایل آیند. به نوعی همین قضیه اقبال به آن را کاهش داد. و باعث شد طارد و نافی مسائل و معرفت فلسفی، خود به حاق فراموشی سپرده شود، مطمئنا مبتدیان را آنچه که بدردشان می خورد جذب فلسفه می کند نه آنچه که با آن هیچ سر و کاری ندارند. تقریبا در این کشور هر کس شرحی بر پوزیتیویسم می نویسد، فی الواقع جرح آن می کند و این به همان حدی است که وقتی می گویند فلسفه مرادشان مسائل و گفته هایی فلسفه وجودی است. اگزیستانس سالیان سال است که بر دل ها می تازد (و البته مغز ها را مسخ می کند). بسیای از اطرافیانم ، چه درون و چه برون از دایره ی فلسفه ی آکادمیک، از درد های وجودی می گویند ولی در نظر من این درد ها به قدر لبخند یک فاحشه دروغین است. و اگر قرار بر رتبه بندی باشد من پرداخت قبوض منزل را بسیار دردناک تر یافته ام. + نوشته شده توسط متکلم در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 و ساعت
0:21 |
|
|