<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>دقیقه ای بر دغدغه ها</title>
<link>http://daghighebar.blogfa.com/</link>
<description>بیانات و تاملات فلسفی</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 20 Jul 2008 23:50:32 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>تاملات لایب نیتسی3</title>
<link>http://daghighebar.blogfa.com/post-19.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=3&gt;به گونه ای دیگر نیز می توان قضیه را باز نمود، با مثالی شاید مبتذل ولی رسا سعی در توضیح دارم، اسکیزوفرنی یا بیمارانی که آگاهی به ادراکاتی دارند که دیگران چنین نیستند. طبق آموزه لایب نیتس هر آنچه ما به ادراک آن نائل می شویم متشکل و منبعث از وجود موناد و یا مونادهایی است. هر پدیده ای که در منظر موناد حاضر باشد جوهری در عقبه خود دارد و تنها در عدم وضوح است که جای خرده گیری بر ادراک افراد می ماند و این سخن که مبتلایان اسکیزوفرنی دچار اختلال در وضوح هستند،صرف یک امکان است و  هیچ دلیلی بر این مدلول که، پای علت و عارضه ای در میان است و یا کمال و شکفتگی،در کار نیست. تنها می توان گفت که ادراکات آگاهشان با ادراکات آگاه دیگران غیریت دارد. در نظریه موناد، مونادهای نفس انسانی ادراکاتی از درجه وضوح و تمایز نزدیک به هم دارند ولی این تقرب نفی تعابد دیگری نمی کند.صحیح است که هر آنچه مونادهای انسانی به نحو مشترک در نزدشان حاضر می شود حظی از حقیقت دارد ولی نشان دهنده این سخن نیست که نداشتن ادراک واضح برای آنان از دیگر امور،نشان می دهدکه چیزی خارج از ادراکات روشن آنان وجود ندارد. به طور ساده می توان گفت که آگاهی از پدیده هایی می تواند دال بر جوهری باشد ولی عدم آگاهی دلیل بر نفی مونادهایی که ادراکات ما از آنان مبهم است نمی شود.&lt;/FONT&gt; </description>
<pubDate>Sun, 20 Jul 2008 23:50:32 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=daghighebar&amp;postid=19</comments>
<dc:creator>daghighebar</dc:creator>
<guid>http://daghighebar.blogfa.com/post-19.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تاملات لایبنیتسی2</title>
<link>http://daghighebar.blogfa.com/post-18.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=4&gt;و یا از یک صحنه تصادف، من به رنج آیم و آزرده خاطر شوم در حالی که موناد نفس دیگر آن را یک حادثه هیجان انگیز بداند. و حتی خارج از عواطف هم می توان این ماجرا را پی گرفت، فی المثل سخنی که بیان می شود ممکن است دو جنبه از ادراک و آگاهی را در پی داشته باشد(وقتی معلمی مساله ای را حل می کند یا خبری اعلام می شود و...) من امکان آن را دارم که با سطح آگاهی بهتر آن را به فهم آورم و یا ممکن است از آن عاجز شوم و موناد نفس دیگر نیز به همین منوال، ولی یک واکنش جسمی واحد حاکی از هر دو است(میتواند طرح یک پرسش و یا سکوت باشد) و این نکته حائز اهمیت بسیار است که ما تنها به حرکات پدیداری مادی دسترسی داریم و اساسا از آگاهی نسبت به ادراک هر موناد دیگری محرومیم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 19 Jul 2008 12:58:36 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=daghighebar&amp;postid=18</comments>
<dc:creator>daghighebar</dc:creator>
<guid>http://daghighebar.blogfa.com/post-18.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تاملات لایب نیتسی 1</title>
<link>http://daghighebar.blogfa.com/post-17.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=4&gt;امکان وجود (ت) موناد نفس برای یک مجموعه از موناد جسم؛ از آنجا که نفس بر حسب هماهنگی پیشین بنیاد با جسم عمل می کند بنابر این هیچ یک از اعمال جسم منتسب به موناد نفس نمی تواند باشد. ممکن است این اعتراض شود که موناد واحد به مجموعه ای از مونادهای زیر ین خود نسبت فعال و برتر دارد. حال سوال من این است که اساسا مجموعه ای در کار هست؟ خیر این مجموعه صرف ادراک نفس است و هیچ مجموعه ای با چنین کار کرد مادی وجود ندارد. در این صورت ماده حقیقت می یابد که می دانیم چنین نیست ودر ضمن همان طور که مونادهای جسم ممکن است به فعال بودن نفس بر خود،آگاه نباشندنفس نیز ممکن است بر برتر بودن مونادی دیگر که اعمال آن به نحو پیشین بنیاد با آن هماهنگ و نسبت به آن منفعل است ادراک واضحی نداشته باشد. موناد هرگز قادر به ادراک ادراک موناد دیگری جز خود نیست پس امکان وجود (ت) نفس در ارتباط با یک پیکر منتفی نیست. تنها با یک سری ادراکات متمایز این دو نفس می توانند از هم غیریت یابند. دختری با سیمایی متوسط (از نظر من) در برابر آینه نشسته و به آرایش خود مشغول است، یک موناد از زیبایی اش لذت می برد و می خواهد آن را افزایش دهد ولی موناد دیگر از چهره اش کراهت دارد و می خواهد رنجش را کاهش دهد، اینچنین در هماهنگی پیشین بنیاد هردو به یک فعل ختم می شود و این نشان می دهد که از یک فعل واحد می توان ادراکات متمایزی داشت واین مجوزی برای تمیز مونادهای نفس در یک تن واحد از هم می باشد.&lt;/FONT&gt; </description>
<pubDate>Sat, 19 Jul 2008 01:35:21 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=daghighebar&amp;postid=17</comments>
<dc:creator>daghighebar</dc:creator>
<guid>http://daghighebar.blogfa.com/post-17.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یک نامه، یک عشق، یک تصمیم، یک تقلید</title>
<link>http://daghighebar.blogfa.com/post-16.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=4&gt;این سال تحصیلی نیز به پایان رسید و دانشجویان به شهر و خانه و دیارشان بازگشتند، ولی من را نه عنایت بختی است و نه رفیقی که این بخت را به همرهی آورد پس چه جای اهواز رفتن! در آن ساعات پایانی پس از واپسین امتحان از پی دیدن وداع ها دلم گرفت، گفتم این نه شرط مروت است هیچ کس به حال و احوالم نمی آید ، من هم که مهر بر لب زده خون می خورم و خاموشم. به هر حال رفت(کی معلوم نیست) ومن را به غم گذاشت و برای من جز جان باقی نگذاشت(زان سان که غم،غم اوست آن نیز هم بر آید).حال اگر که از جفای حبیبان و نخوت رقیبان در گذریم، از فرط بی کاری و همچنین به مشورت و اشارت چند تن از دوستان تصمیم به این گرفتیم که وبلاگی برای اعلام نتایج و نمرات دانشجویان فلسفه تهران(کار شناسی) راه انرازی کنیم. تا آنجا که مطلعم تنها دو نمره تا روز ۶ تیر(همان روز جان کاه) بر برد رفته بود ،یکی حاجی قوام و دیگری آن شهرضایی(که نسبش خود گواهی می دهد که با ما چه کرده)،ولی این صمیم به عمل آوردنش از طاقت من خارج بود. ولی هر روز برای سر کشی به نمرات می رفتم تا آنکه خبر دار شدم که هنوز هم دکتر عالمی به من عنایت دارد این بار بهتر دیدم که مقابله به مثل کنم چنین شد که این نامه را نوشتم:&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;خدمت جناب دکتر عالمی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;پدیده ای همچون جام جهانی نیز هر چهار سال یکبار به وقوع می پیوندد ولی مثل اینکه ارائه درس منطق جدید با استادی دیگر از آن هم نادر تر است. جناب دکتر بنده نمره خود را ،همچون آن ستاره ای که در سابق بر نامم رفت و متاسفانه من بر این ماجرا متفطن نگشتم که آیا از جانب شما به درجه سر گردی نائل شدم یا ستوان سومی، مطابق عدالت نمی دانم شاید ندانم که چه چیز عادلانه است ولی می دانم که این وضعی که در آن به سر می بریم چندان حظی از عدالت ندارد و مشکل ما نه نبود معیار این گوهز گرانبها بلکه گرفتار شدن به کسی است که خود را عین عدالت می داند. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;جناب دکتر امیدوارم که از سخن راست نرنجیده باشید که هر آنچه اکنون بر این قلم رفت نه از بر اثر خشم بلکه از سر درد بود. امیدوارم که توانسته باشم بر نمره ام اثری حتی اگر شده منفی بگذارم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;حافظ رستمی ۸/۴/۸۷&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;به هر حال ماجراهایی رفت که دکتر عالمی دستور داد نامه من را در برد بگذارند تا عبرتی برای همگان شود. احتمالا آخرین باری است که همچون دوستم میلاد،تراژدی(که جدیدا شلوار پاره اش را مد جا می زند)، به وقایع انگاری امور دانشکده می پردازم. باید گفت و گذشت.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 18 Jul 2008 14:31:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=daghighebar&amp;postid=16</comments>
<dc:creator>daghighebar</dc:creator>
<guid>http://daghighebar.blogfa.com/post-16.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://daghighebar.blogfa.com/post-14.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt;بر من پوشیدست که چرا امیرکبیر تراکتاتوس را تجدید چاپ کرده، ولی از یک چیز مطلعم و آن اینکه من در حد اعلای خود ، نهایتا فارسی می دانم و نه پارسی. گرچه که به یمن کثرت حمق ابله سلطانی من حتی از فهم یک جمله ی آن رساله عاجز ماندم ولی با این حال حسی حرفی را به گوشم &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;می خواندکه من از این ماجرا چندان متضرر نشدم، جز وقت و عمر ناعزیز که به جای یار صرف لودویگ گشت، شاید من به این سو و آن سو دویدن و به هر نکته و درسی نوکی زدن را نپسندم ولی از این تخصصی گرایی خزنده ی پوزیتیویسم منطقی دل خوشی ندارم، که به جای طرد حوزه های دیگر آنان را نفی می کند تا بی هیچ رقیبی به مسایل خود بپردازد و فلسفه ای درآورد که تنها عده ای خواص ممکن است که به فهمش نایل آیند. به نوعی همین قضیه اقبال به آن را کاهش داد. و باعث شد طارد و نافی مسائل و معرفت فلسفی، خود به حاق فراموشی سپرده شود، مطمئنا مبتدیان را آنچه که بدردشان می خورد جذب فلسفه می کند نه آنچه که با آن هیچ سر و کاری ندارند. تقریبا در این کشور هر کس شرحی بر پوزیتیویسم می نویسد، فی الواقع جرح آن می کند و این به همان حدی است که وقتی می گویند فلسفه مرادشان مسائل و گفته هایی فلسفه وجودی است. اگزیستانس سالیان سال است که بر دل ها می تازد (و البته مغز ها را مسخ می کند). بسیای از اطرافیانم ، چه درون و چه برون از دایره ی فلسفه ی آکادمیک، از درد های وجودی می گویند ولی در نظر من این درد ها به قدر لبخند یک فاحشه دروغین است. و اگر قرار بر رتبه بندی باشد من پرداخت قبوض منزل را بسیار دردناک تر یافته ام.&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 15 Jul 2008 20:50:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=daghighebar&amp;postid=14</comments>
<dc:creator>daghighebar</dc:creator>
<guid>http://daghighebar.blogfa.com/post-14.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>از پی بابل</title>
<link>http://daghighebar.blogfa.com/post-13.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=3&gt;فقط کافی است آنچه می گویند صادق باشد به این معنا که او موجودی باقدرت لایزال و بی منتها باشد. همین کافی است تا بر حساب امثال من مهر باطل زده شود ،که سنان به پیکار او برداشته ام.در این حال هر جد و جهدی سند بلاهت خود را امضا کردن است که پای این خندق هر چه تزویر هم بریزیم توفیقی حاصل نمی گردد. آخر مگر مکر بی تکیه گاه قدرت راه به جایی می برد؟ که اگر هم ببرد بی درنگ باید در پی اندوختن قدرت و مکری نو باشد که چون خصم آن فریب را بیاموزد به سبب قدرت فائقش سریعا بر ما چیره می شود. پس این تزویر بلا زور علی الدوام نمی تواند باشد،که اگر بقا خواهد نباید مشت خود را از قدرت خالی گذارد و تکیه تنها بر عاقله محدودش کند که چون رقیب ضربه خورد از نام برخیزد و دیگر دیر به دام افتد. سناتوران شاید از سر بخت،اقبال آن را بیابند و حقه شان کارگر افتد و سزار غافل را برای خدایان قربانی سازند. ولی با دشنه نمی توان از پس شمشیر آگوستوس هوشیار بر آمد.&lt;/FONT&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;حال تکلیف ما با چنین موجودی که خود را خیر الماکرین می نامد چیست؟هر چه هم نیرنگ ببافیم باز هم افاقه نمی کند،که این انسان هیچ مسند مستحکمی برای تکیه ندارد و صفر در هر عددی صفر است و بی نهایت بر هر کسری بی نهایت، پس از میدان به در شدن خدا بر حسب دلیری انسان جز شوخی نمی تواند باشد، و لاجرم روزی این افراشته سست بابل فرو می ریزد.آهوی بیچاره ای که چنین در کف شیر خونخاره است،تنها می تواند در این امید باشد که این بیش از یک خواب آشفته نیست.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 28 Apr 2008 10:20:07 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=daghighebar&amp;postid=13</comments>
<dc:creator>daghighebar</dc:creator>
<guid>http://daghighebar.blogfa.com/post-13.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://daghighebar.blogfa.com/post-12.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#ccff00 size=4&gt;حقیقت زنانه&lt;/FONT&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در کش و قوس تردید و اضطراب آنگه که نه مفری است و نه طریقی روشن،ولی امیدی مدام به وصال آنچه حقیقت گویندش،سعادت گویندش،عشق گویندش و زن گویندش،در آن هنگام است که نمایان می شود که چه اندازه تخته بند ظن و گمانیم،بی هیچ ایقان و اتقان،جز بر آنکه این دو متاع ما نیستند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;طریق قول نیچه حقیقتا بیّن آن است که او بی مایه از حقیقت نبوده که حقیقت را مونث خطاب کرده.هر دو دیر یابند و پر خطر ،و لحظه ای لغزش برای محرومیتی ابدی از آنها کفایت می کند.اما افسوس از جبن و رمیدگی که متقاضیانیند که عرضه کنندگان خود را می جویند و مگر می شود عده ای در این میان دعوی کیمیا فروشی نکنند،که چنین مریدان آماده به یراق مهیایی دارند. یکی حقیقت سودا می کند و دیگری زنانگی،یکی پیامبر می شود و دیگری روسپی! اما تنها گرفتاران راه بی نهایت متفطن اند، که این چمین جای آن ما معین را نمی گیرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ارحم یا حافظ الابل&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 13 Apr 2008 12:21:40 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=daghighebar&amp;postid=12</comments>
<dc:creator>daghighebar</dc:creator>
<guid>http://daghighebar.blogfa.com/post-12.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://daghighebar.blogfa.com/post-11.aspx</link>
<description>نکته ای که در نزد سقراط(افلاطون ) بسیار مبهم می نماید استعمال واژه فیلسوف است که آیا از سر تواضع است(که در نظر من فضیلت نیست) و یا از موضع مداحنه. شاید در نظر اول از واژه ,منظور تواضع را در یابیم زیرا که سقراط در جامعه ای به سر می برد که یکه تازانش سوفسطاییان بودند و کناره گیری از آنان به نوعی انزوا از مدعیات این نحله بود. ولی در جهانی که اهل علمش خود را سوفیست می نامند به ناگه کسی فریاد بر آورد که سوفیست نیست بل فیلسوف است و سپس روی به این ادعا کند که تنها فیلسوفانند که شایسته به حکومتند و سعادت, تنها با تمسک به آنان رخ می نماید. و مخالفت و ناسازگاری با آنان عین حماقت است. سخنی است که در نظزر من نه از موضع تواضع است و نه مایه چندانی از صداقت دارد.     &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 07 Apr 2008 10:17:53 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=daghighebar&amp;postid=11</comments>
<dc:creator>daghighebar</dc:creator>
<guid>http://daghighebar.blogfa.com/post-11.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://daghighebar.blogfa.com/post-10.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=4&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;جمع کردن یعنی گرد آوردن،در کنار هم قرار دادن،حال پرسش این است چرا &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;1+1=2 &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;می شود؟ می دانیم که دوییت از تمایز بر می خیزد(ویا تمایز نشانه آن است)یعنی ما تنها وقتی از دو سخن می گوییم که میان هر یک از اجزایش وجه تفارقی باشد. فی المثل می گوییم دو سیب که متشکل از این سیب و آن سیب است که وجه تمیزی در مقولاتی چون زمان ،مکان و شکل و....دارند و همین ممکن می سازد که ما آن دو را دو بگوییم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;هنگامی که از وحدت باری سخن می رود گفته می شود که تنها یک وجود اکمل ممکن است که اگر چند وجود اکمل باشد،آن گاه یا کمال در خصوصشان صدق نمی کند که در این صورت آن که اکمل است واحد است و یا همه آنها در مرتبه یکسانی اند و هیچ تمایزی میان آنها نیست پس همه یکی هستند زیرا که هویتشان بسته به مرتبه شان است.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;تمایز میان دو شی همسان متعلق جهان متغیر است ونه ریاضیات که ادعا می شود عالم ثابتات است،همین قاعده در قبال مجموعه ها رعایت می شود&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;{1,1,1,2,2}={1,2} &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;ولی برای چه در اعمال ریاضی دیگر از آن خبری نیست. یا این 1 با این 1 فرقی دارد که در این صورت در ادعای لا یتغیر بودن عالم ریاضیات باید شک کرد که چگونه است که مفاهیمش از وحدت بر خوردار نیستند. و یا هر دو یک یکی هستند_آیا می توان یک شی را در کنار خودش قرار داد؟ مگر می شود که شی هم خودش باشد و هم در کنار خودش_که در این وضع تنها یک،1 هست و هیچ زیادتی از اضافه شدن یک بر خودش بدست نمی آید زیرا که موجب آن می شود که شی در حالی که خودش است در کنار خودش هم باشد(یعنی غیر خود باشد)واین محال است.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;تصورم بر این است که خطایی در جریان استدلال رخ داده هرکس پاسخی دارد بگوید.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Wed, 02 Apr 2008 21:40:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=daghighebar&amp;postid=10</comments>
<dc:creator>daghighebar</dc:creator>
<guid>http://daghighebar.blogfa.com/post-10.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://daghighebar.blogfa.com/post-9.aspx</link>
<description>&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://re3.yt-thm-a01.yimg.com/image/25/f11/169870348&quot; align=textTop border=0&gt;&lt;/P&gt;&lt;FONT size=4&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;گه گاه طنین کلام نیچه در گوشم می پیچد(انسان مجبور بود تا خنده را اختراع کند زیرا که تنها او به این حد ژرف، رنج می کشد،ناشادترین جانور بشاشترین است.)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;می خواستم تا دقیقه ای هم بر محمد(رسول الله) بنگارم_از سر مستی دگر با شاهد عهد شباب / رجعتی می خواستم لیکن طلاق افتاده بود_اما او دیگر دغدغه ام نیست،پس از آنکه درمان دلم از کف رفت درد دینم نیز رخت بست.دیگر بهتراز هر کسی می دانم که آدم دیروز نیستم و خوشبختانه آدم فردا و پس فردا! نیز. شاید این ابن الوقتی و بر طبل بی عاری کوفتنم از حد گذشته باشد که البته نه این احوال بلکه هیچ حال و حالتی را نمی پسندم. به هر صورت،آینه من است،روزهایی که می گذرد.واین ایام ترکیب غریبی است از:استطلاع،استنباط،استراب،استزاد و استمنی. و آنکس که علی الدوام در طلب است ناکامی ابدی است.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;اگر می خواهی از پی من بیایی تنها ردی که می یابی ته سیگارهای رنگارنگ است.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Sat, 29 Mar 2008 00:23:27 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=daghighebar&amp;postid=9</comments>
<dc:creator>daghighebar</dc:creator>
<guid>http://daghighebar.blogfa.com/post-9.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
